تبليغاتX
ARCHINOTE

ARCHINOTE

My Horizon - My Massage

فردیت و دستشویی

(درباره آن دستشویی در کومبری که بوی زنبق میداد ) - مارسل پروست

" این اتاق ، که به منظوری خاص تر و مبتذل تر ساخته شده ... مدت ها مامن امن من بود ، بی شک به این خاطر که تنها جایی بود که اجازه داشتم در آن را قفل کنم ، مامنی برای دغدغه هایی که به انزوا یی خلل ناپذیر نیاز داشت : مطالعه ، رویا پردازی ، اشک ها و شادی ها "

این مقدمه ای است از پروست برای فضایی که شاید با مفهوم فردیت بیشترین اشتراکات را دارد . تنها فضایی که میشود در آن کاملا تنها بود . تنها فضایی که- بی جوابی به کسی -  میتوان در آن را قفل کرد و مدت ها در آنجا آرام بود . کثیف ترین جای خانه که همیشه انتخاب خاص فرد است . بسیار آدم هایی را بخاطر دارم که اشکشان را جز در آنجا نگریستند . شاید از فردیت در ایران همین فضای یک در یک و نیم برایمان مانده باشد که بد نیست قدرش را ما معماران بدانیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:59  توسط PANA  | 

20 کانسپت با یک ضربدر قرمز رویش (داستان طرح دو من )

زمین پروژه شهر شوشتر بود . کنار یک رودخانه . از روی پل کامل بر ساختمان مشرف بودی . موضوع پروژه یک فرهنگسرای کوچک بود . طرح دو ، ترم چهار . از پل که میگذاشتی مدام دل به دلت نمی ماند که نکند فرو بریزد . دو لاین کوچک که جای دو ماشین بود که یک معمولا میرفت و دیگری برمیگشت .

این جا داستان را نگه دارید . ترم پنج ، یک مهر لعنتی دیگر . روی سکوهای کنار کارگاه ها نشسته بودم

(ادامه ی مطلب را بخوانید . داستان طرح دو من است با عکس های نیمه کامل )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 4:55  توسط PANA  | 

19 آبگوشت کانسپچوال

من موضوعم آب در معماری است ؟ من موضوع نور را دوست دارم ؟ من می خواهم موسیقی را در ساختمان وارد کنم ؟ من شدیدن علاقه دارم معماری ساختارشکن را وارد طرحم کنم ؟ و از این مزخرفات . هر روز از این مزخرفات میشنوم . نمی توانم سکوت کنم . آیا موضوع خارج از طراح است ؟ آب را میخواهی کجای کارت وارد کنی ؟ چرا دوغ را وارد کارت نمی کنی بهتر هم میشود به تو میگویند یک آوانگارد پیرو سبک پست مدرن سفید . به دنبال نور می رویم از نور و حکمت اشراق و سهروردی و زرتشت و آیین بودا و تائو و غیره میرسیم به لامپ کم مصرف . میرسیم به پنجره به اندازه ی کافی . میرسیم به اینکه خدا آن بالا نور میفرستد پنجره ها هر چه زیاد تر، زمینه ی الهام بیشتر . و هزار کوفت دیگر . موسیقی بسیار امر والایی است شنیده ام میگویند معماری موسیقی فضا است موسیقی معماری زمان . خدای من . ریتم . پرده . صدا . و دیکانس ها چه کرده اند ؟ قابل گفتن نیست . آیا موضوع و ایده ی شما در بسته بندی در کتابخانه است ؟ خسته ام از این همه ور زدن های بیخود . دوست دارم با یک معمار که اصلا کانسپت نمی داند چیست توی خانه ی مستوفی ( خانه ای قدیمی در شوشتر ) آبگوشت بخورم . همین .

طرح این ترمم . بیمارستان

طرح این ترمم . بیمارستان .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 3:17  توسط PANA  | 

Rien or Rient 18

امروز داشتم با خودم فکر میکردم چقدر جای یک ذهن رقصان در انسان این زمانی خالی مانده و چقدر هنرمان خنده ی شادمانه کم دارد . خنده شاید دو قسمت باشد یکی خنده ی شادمانه و دیگری خنده ی احمقانه که از این دومی تا دلت بخواهد هست .  داشتم از امین به فنایی میشنیدم که دلش از عقل دیگر خسته شده و دلش سر رفته . و از فنایی به امین که ترس داشت نکند شور بی شعوری  به بنیاد امین بزند و  فلسفیدن را به شهود در سطح ریلکس های دخترانه بکاهد . در این مکالمه یاد دیونیزیوس و آپولون را گرامی داشتم و نوشتم جای عقل شادان و رقصان خالی است . راستی تکلیف هنرمند و عقل چیست ؟ من فکر میکنم همه چیز در پذیرش تضاد شکل میگیرد . یعنی درست آنجایی که یک عنصر با ضد خودش همبستر میشود و نه این میماند و نه آن . اوج هنر جایی است که از واژه میزنیم بیرون و سکوت میشود . عقل را گرامی داشتن و شوریدن به عقل هر دو در کنار هم عقل شادمان میسازند .کلمات از آنچه میدانیم بیشتر هستند و عقل نیز از آنچه عقل میداند بیشتر .
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:38  توسط PANA  | 

what17 ?

تعریف معماری ؟ سعی در تعریف معماری ؟ آخر مطالبم اصلا نمی توانم پایان رسید بنویسم .

کار اجرایی ؟ دارم کار اجرایی میکنم ؟ طراحی ؟ روند ؟ حرکت ؟

معماری هر کس بر کل زندگی او منطبق است خط من ، سخن من ، همه فرزندان من شده اند

چه وحشتناک ! زایش خرگوشی ؟ مسئولیت ؟

در ادامه مطلب تعریف معماری را بخوانید (برای کلاس مبانی معماری نوشتم البته )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:13  توسط PANA  | 

16 هم بر سری و روند خلق یک اثر هنری

دیروز جایی میان چند نفر از آشنایان دانشگاهی نشسته بودم . بحث کارشناسی ارشد شد نمی دانم چرا دلم گرفت . اصلا نفهمیدم چرا ؟ شاید وقتی میدیدم کسانی بر ورقه های کاغذ و نام ها ، بر جزوه ها ی معتبر ، بر کلاس های مختلف مانند لاشخورها دوره زده اند و همنوعشان را از خود میرانند تا تک خور باشند دلم گرفت .شاید هم به حال خودم که اصلا حوصله ی کتابهای کنکور و  رقابت با این ها را ندارم و بیشتر علاقه پیدا کرده ام این روزها رمان و فلسفه بخوانم تا کنکور  . نمی دانم چه به این خودم بگویم که گند آفرینش است . کم کم حافظه ام را دارم از دست میدهم . ذهنم دیگر چیزی که دوست ندارد یادش نمی آید .میترسم بالاخره یک روز یادم برود کجا خانه ام است و بمانم که حال این روزها هم چیزی مثالین بر همین احوالات است . اما هنوز هنر و معماری را دوست دارم نه بعنوان مقصد که هر مقصد توهم است بلکه بعنوان نوعی دینامیت . دینامیتی که در خود منفجر میکنم تا آنقدر این ور و آن ور برم که ته نشین نشوم . اگر هم معماری شدم دینامیت هایم را همیشه با خود دارم . اما برای دیگران هنوز بکارشان نمیبرم چون هنوز کورسوهای اخلاق بر من در این نکته مه آلود است . هنوز گاهی با کسی که دلش از جهان گرفته حرف میزنم دلم   بر دو راه میرود  راه نخست راه اخلاق و راه دوم دینامیت . بیشتر از این نمیگویم چون مجبورم حساب پس بدهم . 

در ادامه ی مطلب روند طراحی یک اثر هنری را بخوانید :




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 4:49  توسط PANA  | 

15 ایفل همواره چيزى ديگر و بس بيشتر از ايفل

"برج، جاى پا نيست، يادگارى نيست؛ سخن كوتاه، چيزى از فرهنگ نيست؛ بلكه محصول آنىِ امرى انسانى است كه بر اثر نگاهى كه آن را به فضا بدل مى‏كند به امرى طبيعى تبديل شده است."

مقاله ی شگفت انگیز رولان بارت فیلسوف فرانسوی در باب ایفل بعنوان اسطوره ی پاریس . بارت با نثر فوق العاده به بررسی اسطوره در جهان امروز میپردازد .

(این مقاله در ارغنون - شماره ۱۹ چاپ شده  با ترجمه یوسف اباذری )

در ادامه ی مطلب حتما بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:29  توسط PANA  | 

14 - مسجد کم خون است

خیلی از وبلاگ دور افتادم . شاید کمی رفتن به جایی که موبایل ها آنتن ندهند و  شری از صدا و سیمای تلویزیون و ماهواره به گوش نرسد بعد از مدتی لازم بود .  در هر صورت دوباره هستم . داشتم به آتش گرفتن و یا آتش زدن یک مسجد در جریانات اخیر فکر میکردم . مسجدی که به دلایلی آتش زده شد و برای معمار اهمیت خاصی دارد اگر کمی بر آن دقت کند .

فیلسوف بزرگ مارتین هایدگر در رساله ی "سر آغاز کار هنری " در صفحه ای مینویسد : " معبد با بر جا ایستادگی اش ُ به چیزها دیدار چیزها را میدهد . این دید تا آنگاه بازخواهد ماند که کار کار است ُ تا وقتی که خدا از آن غایب نشده است " . مسجد یا معبد را میتوان نمادی بر اندیشه ای دانست . اندیشه ای دینی (در اینجا اسلامی ) که در شهری یا روستایی بنا میشود . هر بنا نیز بنای اندیشه و تفکر گروهی است و بناهای عمومی چون معبد بر مثال اسطوره بر جمعی انسانی زنده اند . خون معبد انسان هایی است که در آن میروند و میآیند و نیایش میکنند . ولی چه موقع معبد میسوزد ؟ در اینجا باید فاصله ی بین نماد (معبد به عنوان نماد معنویت ) و معنای نماد (معنویت) را  برداشت و شاید از آن پرده ای درید . تا چیزی بر همه مان روشن تر شود . بدون اینکه بر خوب و بد این اتفاق حرفی و نظری بدهم میگویم سوختن یک مسجد به دست مردم در هیچ صورتی صورت نمیپذیرد مگر اینکه بنا قبل از سوختن مرده باشد که بنای زنده بر آتش نمی میرد  .  گواهی ام بر اسطوره است که آتش بر پاکان بی اثر است و چون سیاوش بر آتش پاکتر میشود چون بر اندیشه و بر مردم زنده است . اگر کمی عقب تر برویم در اندیشه ی مسیحیت وقتی مسیح بر صلیب شد ( و اندیشه اش جاودانه شد ) و بزرگان یهود را بر اندیشه و اعمال کشت  معبد و محل اندیشه شان ترک خورد و از بین رفت . یا آتشکده زنده بود تا زمانی که زرتشت با اسلام از خیابان ها رخت بربست . اینها گواه برتری هیچ کدام بر دیگری نیست نه اسلام بر زرتشت - نه عیسی بر موسی بلکه جریان "حال " و " اکنون" جامعه است . آتشکده ها بودند و چقدر بر خدا و بر مردن رابط بودند و کارشان راه می افتاد تا هنگامی دین زرتشت در "حال" و زمان سیاه شد و بر مردم زهر شد و کم کم جان داد و جسمش که همان آتشکده است هم جان داد . سخن را کش نمی دهم تا اینجا دو نتیجه داریم ابتدا نتیجه ای نشانه شناسانه که نماد را اگر پرده اش کنار بزنیم و نزدیک خودمان در زندگی جایش دهیم حرفها در دل دارد . نماد کلمه ای نیست که حتما با فاصله و مترجم برمان سخن بگوید . نماد هایی که بر درس و کتاب میخوانیم اینبار بر اصل آن در کنارمان به دنبالشان بگردیم و شاید بود - و شاید هم نبود . نماد با واصله و فاصله حرفش را خودش هم فراموش میکند . اما نتیجه ی دوم که اخطاری است که شاید هیچ گوشی هم برای شنیدن لازم نداشته باشد . آتش گرفتن مسجد را که حتما شنیدید . حال بیاییم بر مسجد که نماد "فلان" است خود "فلان" را بنشانیم حال بر موضع نگاه کنیم . خوب و بدش با شما که اگر بر من باشد هم خوبش میدانم هم بد .تنها اخطاری است که بر معماری معنا میشد و من سعی کردم معنایش کنم .

مسجد را نسوزاندند مسجد کم خون است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:16  توسط PANA  | 

13 همان سیزده

سرخ پرچم بر سبزش چکه میکند 

 امروز هیچ کس حوصله نداشت .

 آزادی نزدیک مطلق در کشور وجود دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:52  توسط PANA  | 

12 دیالوگ بین خانه و انسان

"یا الله "

ضربه هایی درشت در چوبی را به صدا می آورد . خانه چادر بر سر میکند . مردی داخل میشود . خانه  دم در نگهش میدارد . خانه میگوید "یاالله " .

پسری حوض را میشوید . حوض آبی است . پسر تشنه اش میشود . حوض را آب میکند . مادر میوه ها را داخل آب میریزد . خانه میوه ها را داخل خود نگه میدارد . میوه ها تشنه میشوند . مادر لیوان آبی به پسرش میدهد . پسر آب را میخورد و بقیه اش را داخل حوض میریزد . میوه ها سردشان میشود .

پدر با چند پاکت میوه و یک دوچرخه ی تیوپ پیچ سیاه و سفید داخل میشود . میوه ها را روی سکوی دم در که زنش صبح ها آب و جارویش میکند میگذارد . خانه میوه ها را نگه میدارد . در را با تایر جلویی میزند . خانه دردش میگیرد اما پدر است . پسر خانه ، این صحنه را درک میکند . مادر در هشتی به استقبالش میرود . میوه ها را از خانه میگیرد .

اذان از حیاط خانه داخل میشود . پدر نگاهش به منبع صدا میچرخد . آسمان آبی است . سجاده را در حیاط زیر درختی پهن میکند . نیت میکند . خانه هم نیت میکند . خدا خانه و پدر را در آغوش میگیرد . بسم الله .... رکوع که میرود باد میوزد . حیاط خانه و تمام آجر ها مهر میشوند . آسمان اما پدر میشود . خدا در جریان است . الحمد الله ...

همه در تابستان نشین روبروی حیاط (حیات )* نشسته اند . پدر چای میخورد . مادر چای میریزد . بچه ها هم در حیاط بازی میکنند . مادربزرگ ،  عمو ، عمه ، همه هستند . همه لبخند میزنند . خانه هم لبخند میزند و آغوشش را باز میکند تا آرام چای بخورند . روی دیوار عکس پدربزرگ است . پدربزرگ یک سال پیش مرد . دیوار ها عکسش را در دست گرفتند و کنار مادربزرگ نشستند و  گفتند "زندگی هست " . مادربزرگ هم میدانست اما گریه هم کرد . اما زندگی بود . خانه در نبود پدربزرگ سیاه پوشید .

شب ، خانه تخت خواب بود . همه روی بام خوابیدند و باد آمد . خانه تا صبح بالای سر مادربزرگ نشست تا تنها نباشد . مادربزرگ تنها در اتاقش خوابید . با یک کوزه ی گلی آب سرد . کوزه ساخته ی دست پدربزرگ بود و از گل همین خانه درست شده بود . مادربزرگ خواب او را دید وپرید . خانه آب را به دستش داد . مادربزرگ خوابید . خانه گفت "زندگی هست " . خدا هم گفت "آری زندگی هست"

پسر میترسید . پدربزرگ گفت "بولدوزرها دشمن روح بشر میشوند "** . پسر صدای یکی از بولدزر ها را شنیده بود که شب پارس میکرد .

-----------------------------------

 

* واژه "حیات بام " نام مقاله ای از سحر طوفان (دانشجوي دكتري معماري و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي) در مجله ی معماری و ساختمان است  حال اگر ریشه ی کهنتری داشته باشد من خبر ندارم .

** این جمله حدودا جمله ی نصر است در کتاب در جستجوی امر قدسی -گفت گوی رامین جهانبگلو و سید حسین نصر ( ص ۱۰۰ )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط PANA  |